مانی عزیزم.پسرکم ..

روزها داره میگذره و من دست تنها دارم بزرگت میکنم.شاید این حرف در نظر خیلیهااا خیلی مفهومی نداشته باشه ولی برای من یک دنیاست.در حدی که حتی به فکرشم میافتم اشک چشامو میگیره.تو داری روز به روز شیررین تر و بزرگتر میشی و هیچکدوم از خاله ها و عمه ها و بقیه نمیتونن شاهدش باشن.بابایی شدیدااا سرش شلوغه و من هستم و تو که روزهامونو با بازی کردن با اسباب بازیهات و خوندنه کتاب داستان و نگاه کردن تی وی میگذرونیم..گاهی خنده.گاهی گریه..

پسرکم.شاید اینجا جای خوبی برای نوشتن از دل تنگیهام نباشه  ولی مامانت شدیدااا دلش گرفته.شب یلدا داره میادو باز هم  دوریم و نمیتونیم با خانواده هامون جشن بگیریم.دلم تنگه مادر بزرگته.حرف زدن از پای تلفن کافیه این دلتنگی نیست..چند ماهی بیشتر نیست که از پیششون برگشتیم ولی انگاری سالیانه ساله که ندیدمشون.

امروز هوای دلم ابریه.با بیرون رفتن.خرید کردن.غذای مورده علاقمو خوردن..موزیک گوش دادن.حرف زدن با دوست صمیمیم.با هیچییییییییی حالم عوض نشد.بابایی از وقتی اومده فقط میگه چی شده بهت؟؟ولی من جوابی ندارم بهش بگم.حالا شما هردو خوابیدو من باز هم از پنجره ی اتاقمون بیرونو نیگاه میکنم.خیابون شلوغه.همه در هیاهوی کریسمس هستند..خیلی ها از ایستگاهه مترو دارن بدو بدو میرن خونشون تا از این سرمای بیرون خلاص بشن.مغازه ی اون دسته خیابون خالی و پر میشه.پشته چراغه قرمز ماشین ها به صف وایسادنو چراغ عابر روشن میشه و دخترو پسری دست تو دسته هم عرض خیابونو طی  میکنن.به یاده خودمو بابات میافتم.به یاده سالهای گذشته.به یاد دیروزها.به یاده تمومه روزایی که جشنامون 2 نفره بود.و امسال با وجوده نازنینت این جشن ها 3 نفرست.ناخوداگاه لبخندی رو لبام میشینه.اره.من عاشقم.عاشق 2 مرد.عاشقه پسرکم و همسرم.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٢ | ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان جون جونی | نظرات ()

دیروز روزه تعطیلمون بود.صبحه زود بیدار شدمو مانی جوجو رو نگه داشتم تا علی راحت بخوابه.زودی صبحونه درست کردمو علی بیدار شد و سه نفری صبحونه خوردیم.به مانی بیسکوییت دادم..همچین میخورد که انگاری همه دندوناش درومده.!!!!

بعد از صبحونه آماده شدمو مانی رو هم حاضر کردم رفتیم بیرون..وقتی آدم میره بیرون یهوویی کلی چیز میز یادش میاد که باید بخره.اول رفتیم فروشگاهه موبایل فروشی تا علی برندهای جدیدو چک کنه.بعد رفتیم اچ اند ام.خیلی آف های خوبی زده بود.هی وسوسه میشدم بخرمممم باز یاده کمد  پر از لباس میافتادمو اینکه چون من ایران نیستمو اینجا هم مهمونی نمیرم زیاد لباس مورده احتیاجم نیست.خلاصه بی خیال شدمو راهمو کج کردم سمته لباسای بچگونه.واسه مانی یه کلاه زمستونی خریدم.بعد از اونجا رفتیم فروشگاه برا مانی سرلاک و بیسکوییتو پستونک(میخوام پستونکیش کنم  ولی فکر نکنم موفق بشمBaby Girl..)..شیر.پیاز.قمقمه و بیبی چک(نصفه عمره خانوما تو این میگذره که وای خاکه عالمممم.Rolling Pinنکنه حامله باشمممم) خریدیم.

از اونجا رفتیم لوازم ارایشی دو تا سایه و برق لب خریدمو بعد از اون اومدیم خونه.تارسیدیم دست به کار شدمو غذا درست کردم.

این از غذا

این همون سالادست که گفتم تو پسته قبل.من جعفری نداشتم خرد کنم توش.

بعد از اونم که دیگه بیهوش شدم.اونقده که خسته شده بودم.

امروز صبح نمیدونم چم شده بود..اصلا حتی حس نداشتم چشامو باز کنم.مانی هم که قربونش برم از ساعت 6 بیداری زد..هر کاری کردم نخوابید که نخوابید..اسباب بازیشو دادم دستش و خوابوندمش کناره خودم..یعنی صورت برام نموند اونقده که موقه بازی با اون کوبید تو صورتم.اخرشم لجش گرفت که چرا بلند نمیشم از خواب  ویه چنگ انداخت تو صورتم..دیگه بیدار شدمو کلی قلقلکش دادمو بازی کردم باهاش.براش سرلاک درست کردمو دادم خورد.ساعت تازه 10 شده بودو من باز هم چشام از خواب سنگینی میکرد.مانی رو با هزاررررررر ترفند خوابوندمو کنارش خودمم خوابم برد.یه خوابایی میدیدم که وقتی با صدای مانی بیدار شدم بی اختیار زدم زیره گریه.خیلی خوابام آشفته بود.زنگ زدم به علی و کمی باهاش حرفیدم.از خوابام هیچی نگفتم.اصلا حس غذا درست کردن نبود گفتم دونر بگیره بیاره.بعد از اون زنگ زدم به مامان باهاش کلی حرفیدم و آروم کرد.علی زنگید گفت میزو بچین دارم با غذا میام.زودی اومدو غذا رو خوردیمو بعد از اون هم کمی جمع و جور کردم. وقت دندون پزشکی داشتم  اول قرار بود خودم برم دوباره برا اینکه آب و هوای مانی هم عوض بشه با هم رفتیم.اونجا خانومه که پیشه دندون پزشکه کار میکرد ایرانی بودو کلی با هم حرف زدیم.دکترم هندی بود و قرار شد دندونمو پر کنه.ترس داشتم ولی وقتی دیدم درد نداره ترسم از بین رفت.از اونجا هم رفتیم یه دوری زدیم خیابونارو تا مانی خوب بخوابه تو ماشین.

وقتی اومدیم  خونه  علی خوابیدو منم باز نمیدونم چرا ولی بد جوری خوابم میومد.به مانی غذا دادمو بعدش کلی براش لالایی خوندم تا خوابید.خودمم کنارش خوابیدمو با صدای مانی بود که بیدار شدیم منو علی.بلند شدم  چایی دم کردمو میوه آوردم خوردیم.به مانی دونه ی انگور که خیلی بزرگ بودو دادم قشنگگگگ آبشو گرفت خورد پوستشو انداخت رو زمین وروجک.بعدش انجیر دادم خورد.طعمای جدید رو که تست میکنه حال میکنه..وقتی میخوره یه نیگاه میکنه به منو باباش و میزنه زیره خنده. 

دیگه رفتم غذا درست کنم هرچی فکر کردم دیدم چیزی به ذهنم نمیرسه.علی عاشققق بادمجونه.اول خواستم فقط سرخش کنم دوباره یادم اومد یه غذای ترکی قبلا خونه دوسته ترکیه ایمون خوردیم.اونو درستش کردم.اول بادمجونو حلقه ای بریدم.گذاشتم اونا کمی سرخ بشه.بعد گوشته چرخ کرده و پیازه رنده شده و نمک و زردچوبه و فلفل سیاه رو قاطی کردمو مثل کوکو گرد کردم گوشتارو و اونا رو هم کمی سرخ کردم.بعد دونه دونه گذاشتم کناره هم و وقتی کامل شد مثله یه بادمجون(تو عکس که میزارم دقیق میبینید.)از داخلش چوب بلند  مخصوص کباب رد کردم که جدا نشن.اونو گذاشتم تو ظرف مخصوص فر.بعد تو قابلمه کوچولو گوجه خرد کردمو با روغن تفت دادمو ادویه و نمک بهش زدمو کمی رب.اینم شد سسش.اینو ریختمم رو موادو گذاشتم تو فر با درجه کم تا جا بیافته.عکسش زیاد خوب نیافتاده ولی واقعااا به نظر من خوشمزه میشه.

 

بعدش با دوستم فاطمه کمی چت کردمو راجع به نی نیه توی راهیش حرف زدیم.دیگه مانی خوابش میومد غذا دادم بهش که شدیداااا اذیت کردو اون همه زحمتی که کشیده بودم برا غذا درست کردنش هیچ شد.شیر دادمو خوابید جیگره مامان.تی وی رو روشن کردمو با علی غذا خوردیم و کمی حرف زدیم .روزها اینجا خیلی سریع میگذره طوری که اصلا وقت نمیکنه آدم به تمومه کاراش برسه.گاهی با علی به هم نیگاه میکنیم و یهویی خندمون میگیره .به این دنیا.به زندگی.به اینکه همه  صبحه زود بیدار میشنو بدو بدو شروع میشه و تا شب ادامه داره و باز هم خواب و فردا روز از نو روزی از نو .

خدایا چقدر خوبه داشتنه تو توی قلبم.دعای امشبم اینه که همه ی مریض ها رو شفا بده و همه ی قلب ها رو شاد کن.

 

عکس از مانی فسقلی.

 

 

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢ | ۱:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان جون جونی | نظرات ()

سلوم  سلوم

وقتی که اخر هفته ی ما میرسه خیلی خونه شلوغ پلوغ میشه.دیگه همسره گرامی خونه هستشو من هم کلا در حاله پذیرایی از ایشون میشم.البته علی زیاد شکمو نیستو توی این چند سال خیلی کم پیش اومده که مثلا بگه من هوسه فلان غذا رو کردم.ولی برعکس من اونقـــــــــــــــــده شیکمو هستم که حد نداره.شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن .تا یه چیزی دلم میخواد باید برم بخرم یا درست کنم بخورم.حالا این اخر هفته که میگم خونه شلوغ میشه نه اینکه فکر کنید علی خونرو شلوغ میکنه هاااا..بازم من هی حرف میزنم..فیلم میزارم..چیزای خنده دار تعریف میکنم . ..صدای مانی رو درمیارم..خلاصه که منو شوهره گرام کلا با هم تو تمامه نقطه نظراتمون تفاهم نداریم..حالا چطوری با هم زندگی میکنیم دیگه نمیدونم.Rolling Pin

این اخره هفته علی هم شنبه تعطیل بودو هم یکشنبه که فردا باشه.دیروز وقتی علی رفت سره کار مانی خان هم چشاشو باز کردو دیگه نخوابید..من اونقده خواب داشتم که فقط اشکام داشت درمیومد..هر کاری کردم مانی نخوابید که نخوابید.دیگه گوشی رو برداشتمو براش اهنگ گذاشتمو خودم لب خونی کردمو مانی رو هم گرفتم بغلم..بچم کم کم چشاش گرم شدو خوابید..گذاشتمش تو تخت کناره خودم..از خوشحالی رفتم آب هویجی که دیروزش گرفته بودمو کشیدم سرمو اومدم بخوابم..آقا تا من چشام گرم شد مانی بیدار شد..دیگه فهمیدم خوابیدنی نیست این جوجو......پا شدم بردمش پذیرایی براش برنامه کودک گذاشتمو خودمم رفتم سراغه صبحونه..پنیر تازه  با خیارو گوجه خرد کردمو چایی دم کردم.برای مانی هم کمی چایی ریختمو نون ریختم توشو سینی صبحونه رو اوردم پذیرایی و با پسملی صبحونمونو خوردیم.علی زنگید و بعد از اینکه حرف زدیم برای مانی سیب رنده کردمو ابشو دادم بهش.میخواستم برم خرید ولی چون لیست خرید خیلی طولانی بود موندم تا با علی بریم.برای ناهار ماکارونی درست کردمو بعد از اون هم با مانی گرفتیم خوابیدیم..آخ که چقد چسبید این خواب.

بعد از ناهار علی خوابید و من آشپزخونه رو مرتب کردمو زنگ زدم دکتر برای مانی وقت گرفتم.(جوجویی رو نزدیکه 1 ماهه که ختنه کردیم ولی هنوزم خوب نشده)..تا وقت دکترم برسه زنگ زدم با مامان حرفیدم..از وقتی از ایران اومده بودیم بهش زنگ نزده بودم شدیداااا دلم براش تنگ شده بود...بعد از اون چایی ریختمو علی رو بیدار کردم چاییشو خوردو مانی رو آماده کردمو رفتیم دکتر...دکی خان یه کرم داد و گفت هر بار که بازش کردی پوشکشو عوض کنی از این بزن تا نزاره جیشش بخوره به زخمش.بعد از اونجا رفتیم خریده خونه..وایییییییییی که چقدر زیاد بود...علی و مانی موندن تو ماشین و من با کالسکه ی مانی رفتم میدونه تره بار(اینجا میدونه تره بارش حالته مثلا شنبه بازار داره..پر از میوه و سبزیجاتو لباسو و...و...و)

دیگه هر کی به من میرسید نیگا میکرد تو کالسکه میدید خالیه میگفت پی نی نی کجاست؟منم زورکی یه لبخند میزدم..آخه بابا یه مادر خسته میخواد با این کالسکه بارکشی کنه..درک کنید !!!دیگه خریدامو کردمو بعد از اونجا هم رفتیم مغازه ترک ها زیتون . مرغ . رب .روغن زیتون . نون .گشنیز.نعنا.گردوی تازه .بامیه و برنج خریدیمو اومدیم خونه.

یعنی وقتی رسیدیم با تمومه اون خریدا خونه انگاری بمب زده بودند...مانی رو شیر دادمو خوابوندمش.بعدش زودی میوه ها رو جا به جا کردم.پرتقالای بازار خیلی تازه بود..کلی پرتقال خریدم تا آبشو بگیرم.انجیر.انار.گوجه.خیار.کیوی.انگور.موز.بادمجون و سیر هم خریده بودم..یعنی عاشـــــــــــــــق خرید کردنم.مخصوصا خریده میوه و سبزیجات..بعدشم بیای خونه و با عشق آشپزی کنی...اولا وقتی میخواستم آشپزی کنم اصلا دقت نمیکردم..ولی کم کم به این نتیجه رسیدم که آشپزی کردن هم میتونه با عشق همراه باشه.

زیتون  ها رو یه خط با چاقو رو هر کدومش انداختمو سیر تازه خرد کردمو  با لیموی تازه حلقه حلقه شده .همشونو ریختم توی شیشه و گذاشتم توی یخچال..اون لیمو و سیر کم کم میره به خورده زیتون و یه طعمه خوبی بهش میده.برای مانی سوپ درست کردمو برا خودمون هم خوراکه مرغ.

بعدش اومدم پذیرایی و روزنامه پهن کردم و سبزی ها رو پاک کردمو گردو ها رو با علی خوردیم.چقـــــــــده خوشمزه بود لعنتیییییییییی...

فیلم حریم سلطانو نیگاه کردیم از نت و من رفتم یکی از کابینتای آشپزخونه رو که پر بود از استکان و نلبکی و شراب خوری و ...قدیمی که برای صاحبخونه بودو چیدم توی جعبه و گذاشتمش انباری و از جاش توی اون کابینتا آب میوه گیریمو که از ایران آوردمو چیزای دیگرو چیدم.خیلی خلوت شد آشپزخونه..بعدش برنج دم کردمو سالاد درست کردم(این سالادو از یه دوستم که ترکیه ای هست یاد گرفتم..کاهوی گرد که نمیدونم تو ایرا باشه یا نه رو ریز ریز میکنم.خیارو گوجه خرد شده.پیازه قرمز خرد شده.جعفری خرد شده..لیموی تازه و نمک و فلفل رو  هم بهش اضافه میکنیم و روغن زیتون میریزیم روش و موادو قاطی میکنیم..خیلی خوشمزه میشه.یه بار عکسشو میزارم.

بعد از غذا منو علی با مانی کلی بازی کردیم.بعدش غذای مانی رو دادمو خوابید..نمیدونم چرا هرچقدر که خونه رو مرتب میکنم باز هم کار هست.بازم رفتم آشپزخونه و تا اومدم مرتب کنم علی اومد کمکم..ظرف ها رو شست و گازو پاک کرد.منم میزو مرتب کردمو هی حرف زدم..علی به من میگه رادیو..رادیویی کخ هیچ وقت خاموش نمیشه...حالا گاهی هم که خاموش میشه دیگه روشن نمیشه..راست میگه گاهی وقتا اصلا حرف زدنم نمیاد .طوری که دلم میگیره و اونقده مینویسم برای خودممم تا کمی سبک بشم.

دیگه بعدش نشستیم عکسهایی که تو سفر گرفته بودیمو نیگاه کردیمو بعد از اون هم علی کاراشو انجام داد با لب تابو منم در این حین ابروهامو برداشتمو لاکمو زدم.یهوویی دیدم ساعت 1 شده..اونقده خسته بودیم که حد نداشت..مانی رو برداشتیمو رفتیم لالا.مانی خوب خوابید تا صبح.ولی از همون صبح زود بیداری زد...اولش خواستم بدمش علی ولی دیدم علی طفلی خوابه خوابه..دلم نیومد بیدارش کنم.مانی رو گرفتم بغلم آخ چلوندمش.آخ چلوندمش..یعنی عشق میکرد..جیغ میزد..میخندید..علی خوابه خواب...اصلا ب سرو صدا بلند نمیشه..ولی من بر عکسه علی.وقتی بخوام بخوابم باید سکوته مطلق باشه و اتاق تاریک..برا همین هم پرده یاتاق خوابمونو آبی فیروزه ای گرفتمو چون اکثرا هوا اینجا ابریه با این پرده همخونی داره و اتاق رو تاریکتر میکنه..

دیگه یه یه ساعتی گذشت..علی بیدار شدو مانی رو با خودش برد پذیرایی و من گرفتم خوابیدم.با صدای خنده ی مانی بیدار شدم.رفتم پذیرایی و دیدم شوهریه عزیزمم هم خونه رو جارو برقی کشیده هم سرویس بهداشتی رو تمیز کرده هم به مانی صبحونه داده.علی کمک نمیکنه ولی وقتی هم کمک کنه سنگه تموم میزاره...منم نامردی نکردمو رفتم صبحونه ی مفصـــــــــل درست کردم.

نون داغ کردمو سوسیس سرخ کردم.پنیرو گردو با گوجه خیار و نعنای تازه و چایی و .....

بعد از صبحونه علی خوابیدو من کمی آشپزخونه رو جمع کردمو مانی رو خوابوندمو خودم حاضر شدم.به دوستم زنگ زدم کمی حرف زدیمو بعدش رفتیم بیرون.یه بازار هست اینجا که ماهی میفروشن.رفتیم اونجا ولی ماهی هاش تازه نبود.دیگه ماهی نخریدم ولی اونجا یه مغازه دیدم که لباساش خیلی ناز بود..رفتم دیدم به به..لباسای زمستونی خیلی نازی داره..چند تا لباسه گرم برداشتم و یه کفش مجلسی گلبهی پاشنه دار.بعد از اونجا هم برگشتیم خونه..دلم داشت از گشنگی ضعف میرفت..زودی چایی دم کردمو تخمه و میوه آوردم برا علی.خودمم موز خوردم تا ضعفم بیافته..دسته مانی یه خیار دادم..اون خیاررو اونقده گاز زدددددددد که رنگه خیاره عوض شد..حالا الان پسملی لالا کرده و علی داره روزنامه میخونه و تی وی نیگاه میکنه..منم خورشته بامیه گذاشتمو الانم برم برنج دم کنمو سالاد درست کنم....فردا هم تعطیله ولی هنوز نممیدونم جای بریم یا نه..این پستم خیلی طولانی شد..بیشترشم راجع به خوراکی بود..



موضوعات مرتبط:

تاريخ : شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢ | ٩:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان جون جونی | نظرات ()

پسملی طلای من الان بغلم خوابیده و من هر لحظه با نگاه کردن بهش لذت میبرمو خدا رو شکر میکنم برای داشتنش.6 هفته پیش ما راهیه سفر شدیم..یه سفر طولانی به ایران..مانی طلا برای اولین بار بود که میرفت ایرانو همه منتظر بودند تا از نزدیک ببیننش.

شبی که  رسیدیم مانی رفت بغله عمه کوچیگشو قشنگ خوابید .انگاری که خیلی وقته عمشو میشناسه.منم از فرصت استفاده کردمو تو ماشین تا برسیم خوابیدم.تو این مدت خیلیییی اتفاقا افتاد که اگر بخوام بنویسم خیلی طولانی میشه.

مانی خیلی تغییر کرده و من وقتی برگشتیم  از سفراین تغییراتو فهمیدم. او نجا اونقده سرم شلوغ بود که زیاد نمیتونستم توجه کنم به حرکاته مانی..الان دیگه کم کم میشینه..اگر بزارمش توی پذیرایی سینه خیز واسه خودش کل خونرو میره...لیوانه آبشو میگیره دستشو اب میخوره ناقلا.باباشو میشناسه کاملا و وقتی باباش از سره کار میاد اگه بغلش نکنه یهویی مانی بغض میکنه و لباشو غنچه میکنه و دستاشو میگیره طرفه باباش و میزنه زیره گریه..دیـــــــــگه اینکه مانی زبون درازی میکنه به من گاهی و  وقتی میخواییم بریم بیرون متوجه میشه و شروع میکنه جیغ زدن و آقو آقو کردن و توی راه پله  اینکارو ادامه میدهههههه تا درو باز کنیم.به محض باز کردنه در ساکت میشه و با دقت کل محلرو دید میزنه شیطون.

من الان زیاد ننوشتم..خداییش هنوز خستگی سفر تو جونمه.ایشالله یه کم بعد میامو کلی عکس میزارمو کلی خاطره مینویسم.

 

(دوستی که راجع به کریر مادر کر پرسیدی..من از خریدش راضی هستم عزیزم..تقریبا میشه گفت سبکه..مادر کر آف های خوبی میزنه..سعی کن زمان آف ازش خرید کنی.)

(لیلا  جونمممم عزیزمممم. ببخش این مدت نتونستم ازت خبر بگیرم .مطمئنمممم که با خبرای خوب میای و بهم میگی که فندقی اومده تو شکمت)



موضوعات مرتبط:

تاريخ : سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳٩٢ | ۱:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان جون جونی | نظرات ()

من بازم با تاخیر اومدمممم

اول از کجا شروع کنم؟؟؟؟

از اخره هفتمون بگم که اینجا یهویی هوا گرمممم شد..طوری که ببخشید هر چی لباس تنمون بودو دراوردیم..ولی بازم گرممون بودوای مگه میشه که ادم نتونه گرمای 25 درجه رو تحمل نکنه؟؟پس اونا که تو ایران تو هوای 30 درجه به بالا هستن چی میکشن..؟؟؟

صبح بیدار شدمو صبحونه اماده کردمو علی رو صدا زدم صبحونه خوردیم..یهو این وروجکه خونمون Baby Girlبیدار شدو شیرش دادمو زودی اماده شدییم رفتیم بیرون..تا ظهر بیرون بودیمو خرید کردمو اومدیم خونه..غذایی که گرفته بودیمو ریختم تو ظرفو خوردیم..مانی و علی خوابیدنو من موندم و جابه جا کردن..کلی لباس ریختم تو ماشینو وسایلای مانی رو جمع کردم که وسطه خونه پهن بود..بعدش چایی دم کردمو دیگه جوجه طلا بیدار شدو اونقده چلوندمش ..مانی هی قهقهه میزد که یهو باباش از اتاق خواب اومد به جمعمون پیوستو من مانی رو پرت میکردم بغله علی..علی پرتش میکرد بغله من...مانی هم غشششش کرده بود از خنده...(مادرو پدر نیستیم که..قومه مغولیم)

دیگه دیدم حوصلم باز داره سر میره زودی گندم و بادوم برداشتمو با هم رفتیم پارک به پرنده ها و سنجابها غذا بدیم..بعد از اونجا هم توی راه برگشت به خونه یهوو هوسه دونر کردم و بابایی رفت گرفت..

دیگه شب اونقد هوا گرم بود که حد نداشت..ما هم کولر نداریم ..از یه طرف هم میترسیدم پنجره ها رو باز کنم حشره ای چیزی بیاد مانی رو نیش بزنه..فقط لباسای مانی رو دراوردمو خنکش شد..خودمم بالا سرم یه پارچ اب با یخ فراوون گذاشته بودم..صبح علی سره کار رفتنی به من میگه اینو تو تموم کردی؟؟(اخه پارچه خیلی بزرگه..)گفتم پ ن پ..مانی تموم کرده...

دیگه در یک عمله انتحاری مانی تا ظهر خوابید..اصلااا باورم نمیشد..همیشه از ساعت 5 صبح بیداری میزد..فکر کنم برا خاطره گرماست..چون هم کم شیر میخوره..و هم اینکه دیشبم بردیمش حموم تا کمی خنک بشه ..همون خستش کرده بود..

دیگه زودی پاشدم تا قبل از اینکه علی بیاد کشکه بادمجون درست کردمو نون داغ کردم و منتظر موندیم..

علی اومد غذا خوردیم..با مانی خوابیدند و منم باز کمی جابه جا کردمو تو نت چرخیدم..

تو یکی از اتاقامون کلیییییییییی وسیله هست که هر چی خریدم همون با پلاستیکش گذاشتم اونجا..یعنی یه وضیه..کلی کفشو کیفو وسیله مانی ..روروئک.تاب..تشک بازی..واییییییییی..وقتی فک میکنم باید جمعشون کنم همچینی خوابم میگیره که حد نداره..هی امروز فردا میکنم..از طرفی هم باید لباسای کمد رو جمع کنم و لباسای تابستونی رو بیارم بیرون..ولی مگه میشه به این هوا اعتماد کرد..یه دقیقه خوبه..دوباره بادی و ابری و بارونی میشه

یه کلام با آبجی خانوم ...(آبجی اگه داری میخونی اینم بوخون..بابا این یاهوتو درست کن...چند بار بگم بهت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هی پشته تلفن گفتم شما هم گفتی چشم..شرمت نمیاد؟؟بابا من تهنامممم....تو نیای بچتیم که دیگه میپوکم..گفتم تو ملا عام بگم شرمت بیاد..بلکم بری و زودی درستش کنی..)

 

دیگه جونم براتون بگه که دیروز یه زنجیر خوشمل برا علی خریدم..آخه برا تولدش هیچی نخریده بودم..البته گل و کارت داده بودمااا

حالا دوستم هفته دیگه قراره بیاد خونمون ایشالله...

الانم که دارم وبو آپ میکنم جوجه طلای خونمون تو بغله باباش خوابیده و منم طبق معمول چایی دم کردمو اومدم سراغه وب

 

راستی تو اینهفته مانی چند باری قلت زده..فیلمشو گرفتیم..وقتی قلت میزنه.دستش گیر میکنه زیرش..میزنه زیره گریه..خو اخه شیطون مگه زورت کردن؟؟چرا قلت میزنی تا دردت بگیره ؟؟؟؟وووییییییییی که خیلی تغییر کرده مانی..منو کاملا میشناسه و تا منو میبینه دستو پا میزنه و اقو اقو میکنه..بغل میخواد.اب دهنش همیشه آویزووون و من مجبور میشم روزی چند بار لباسشو عوض کنم.اخه شیطون بلا از پیشبند هم خوششون نمیاد..در نتیجه کل لباساش خیس میشه..

 

دیگه جونم براتون بگه که بنده یه مادر خسته..شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن هرروز که چشامو باز میکنم میگم خدایا کاش یه دونه از اون فرشته های مهربونت در خدمته من بودن تا حداقل اگه مانی رو برام نگه نمیداشتن برام صبحونه درست میکردن خووو.یا ظرفامو میشستن

برم که هم چاییم یخ کرد..هم اینکه همسره گرام داره صدام میکنه..Hello.بوسسسسسس

 

قبله رفتنم بگم یکی از دوستای گلم که همیشه میومد برام پست میذاشت چند وقتیه نیست..لیلا جونم اگر این پستمو خوندی منو از حاله خوت با خبر کن...خیلی به یادتم گلم...



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٢ | ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان جون جونی | نظرات ()

 

 



موضوعات مرتبط:

تاريخ : جمعه ٢٤ خرداد ۱۳٩٢ | ۳:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان جون جونی | نظرات ()

سلوممممممممم

اینهفته بسیییییور عالی بود.پسملی طلای من دیگه چهار ماهش شده و روز به روز داره برا من شیرین بازیهاش قشنگتر میشه.واکسنه 4 ماهگی رو هم زدیم و دیگه تاااااااا 1 سالگی خبری از واکسن نیست..هورااااااااااااااااااااا

شنبه خاله صنم(دوسته صمیمیم)بهم خبر داد که لندن هستند.البته از قبل بهم گفته بود..خیلی منتظر بودم که بیان و همدیگرو از نزدیک ببینیم..برا اینکه خیلی سرشون شلوغ بود دیگه ما تصمیم گرفتیم که بریم نزدیکه هتلشون و از اونجا بریم گردش..هوا طبقه معموله همیشه زدو ابری شد و ابری هم موند..!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وقتی رسیدیم نزدیکه هتل دیدم صنم و شوهرشو رورو و سوزی طلا دارند میرن سمته پارک..واییییی که اصلا باورم نمیشد.بابایی زودی ماشینو زد کنارو من زودی رفتم پایینو دوسته عزیزمو بغل کردم...دیگه بعد از اونم سلامو احوالپرسیو......

بعد تصمیم گرفتیم بریم پارک و بچه ها اونجا سرگرم بشن..کلی راه رفتیم..بعد اونجا به کافی و کیک دعوتشون کردیم..باز دوباره عکس انداختیمو گفتیمو خندیدیمو رورو با وسایله بازی کلییییییییییی بازی کرد..بعدش دعوتشون کردیم رستورانه ایرانی...اونجا هم بسیییییییور خوش گذشت...خوشبختانه مانی و سوزی خیلی همراهی کردن و گذاشتن منو صنم دلی از عزا دربیاریم..

بعد از اونجا رفتیم هتل و باز هم اونجا درینک خوردیم..وقته خداحافظی برا من خیلی بد بود..چون واقعااا دوست داشتم بیشتر پیشه دوستم بمونم...ولی فرداش یه قراره کاری داشتند و  بابایی هم باید زودی میخوابید که برا فرداش که میرفت سره کار سرحال باشه..

اومدیم خونه و کلی کار داشتم...خونه خیلی نامرتب بود..همشو جمع کردمو خوابیدیم..

دوشنبه دوستم ازاده جونو دعوت کردم خونمون برا روزه چهارشنبه..اصلا باورم نمیشد بیاد..چون خونشون خیلی به ما دوره و باید با قطار بیاد..ولی دوسته گلممممممممم اومد ..وای که چقد دخملی نازش شیرین بود..اونروز هم خیلی خوش گذشت..

غذا آش رشته و خورشت کرفس گذاشتم..با مخلفات(دوغو سبزی و سالاد شیرازی و.....)...خیلییی زود عصر شدو مهمونه عزیزمو بردم ایستگاهه قطار..اونجا هم نرسیدیم به قطاره ساعت 6:30...برا همین تا ساعت 7 موندم پیشه ازی جون..کلی حرفیدیم..قراره بازم  همدیگرو ببینیم...

امروزم که پسملی من خواب از سرش پریده..و هی نیمچه چرت میزنه...الانم که با زور خوابوندمش باباش با سرو صدا کردن بیدارش کرد..الانم دیگه خودش زودی پسملی طلا رو گرفته بغل و داره میخوابونتش..چون میدونه من عصبانی امممممممممممممممممممممممممم

 

سوزی و مانی در رستوران در حاله شیطونی



موضوعات مرتبط:

تاريخ : جمعه ٢٤ خرداد ۱۳٩٢ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان جون جونی | نظرات ()

ما اومدِیــــــــــــــــــــــمHello.

وقتی هوا روشن میشه یهو جوجویه خونه ی ما چشاشو باز میکنه.Baby Girl.یه نیگاه میکنه اینطورف..یه نگاه میکنه اونطرف..بعدش شروع میکنه اونقده صداهای جورواجور درمیاره..میخنده..بیب بیب میکنهههههه تا منو بدخواب کنه.شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن .دیگه منم پا میشم یه قهوه درست میکنم..تا نخورمش چشام باز نمیشه..بعدش میام سروقته این جوجه طلایی..میبوسمش..میخورمش..گازش میگیرم..میچلونمش..بعد که سر حال اومد با هم نقله مکان میکنیم از اتاق خواب به پذیرایی..اونجا اگه هوا آفتابی باشه میزارمش آفتاب بگیره و خودمم به کارا میرسم.اگر نه که تی وی رو روشن میکنم ..با صداش هیجان میاد سراغه مانی و میخنده..

ظهر که میشه بابا جونش میاد خونه و دیگه من میرم لالا...یا خرید ..

جوجوی ما این وسطا هی میخوابه..هی بیدار میشه..هی شیر میخوره..هی جیش میکنه..خلاصه که 24 ساعته باید در خدمتش باشیم..وگرنه دادش میره هوااااااا..

چند هفته قبل یهویی هوا خوب شدو رفتیم باربیکیو باز..دوباره برا 2 هفته هوا خراببببب بود..موندیم خونه...

امروز که آخره هفتمون بود غذا رو گذاشتمو یهو دیدم نون نداریم..رفتم بخرم یهو دیدم تو کوچمون هیچ ماشینی نیست به غیر از ماشینه ما..بعدشم پلیس اومده بودو سرو ته کوچه رو بسته بودنو کلییییییییییییییییییی بچه و مادر و پدر ریخته بودن بیرون..پارتی گرفته بودند..برا بچه ها وسیله بازی..برا والدینشون هم میزو صندلی گذاشته بودنو کلی غذا ..حالت سلف سرویس..

دیگه رفتم با منیجرشون صحبت کردم گفتم من باید ماشینمو بردارم..اونم گفت اگه نی نی داری بیارش پارتی..منم گفتم اگه بزاری دربیارم ماشینو میارمش..اوکی؟؟؟؟

اونم سرشو خاروندو گفت باشه.دیگه زودی رفتم نون خریدمو اومدم غذا خوردیمو چون قول داده بودم مانی شیرشو خوردو رفتیم پارتی.بابایی هم موند قلیون بکشه.اونجا خیلی از همسایه هامونو شناختمو کلی حرفیدیم..بعدشم میخواستن صورته مانی رو طراحی کنن.ولی نذاشتم..چون مطمئن نبودم پوستش قبول میکنه یا نه..خب اخه پسملیم هنوز خیلی چوچولوئه..

بعدشم برگشتیم خونه و بازم حاضر شدیم رفتیم خرید...بماند که قیمتا سرسام آورررررررررررررر شده..Rolling Pin.صد رحمت به ایران...2 تا بسته پوشکه بچه شد 150 هزارررررررررررر...(البته به پوله ایران..)

دیگه بعد از اون تو راهه برگشت چشم به یه رستوران ایرانی افتاد که تازه باز شده بود..سفارش دادیم آقایه همسری رفتن خریدن..خیلی وقت بود برگ نخورده بودم...آقاهه آشنا درومده بود سالادو نوشابه هم زده بود تنگش اشانتیون..هههه..

دیگه اومدیم خونه مانی طلا رو شستیمش..کلی تو راه شیر خورده بودو ریخته بود رو لباسو گردنش...دیگه پسملم بسسسسسسیور تمیز شد..الانم لالا کرده...منم چایی دم کردم..غذا خوردیم..اومدم زودی آپ کنم..

ولی خسته هستمااااااا..یعنی اگه ولم کنن 90 روز میخوابم..فقط روز شماری میکنم برم ایران مانی رو بدم به خواهرم خودم یه استراحت بکنم ...

وای چقد خوب میشد هرروز میومدم مینوشتم..یه دفتر خاطرات داشتم..اونروز خونه رو تمیز کردنی از تو کتابخونه پیداش کردم..هرروز مینوشتم..وای وقتی چند روزشو خوندم اونقده حال کردم..هی یادم میومد خاطره ها شو...

ولی مگه میشه هرروز آپ کرد..من گاهی از جلو آیینه رد میشم میگم وایییییییی این دخمله کیه..برمیگردم میبینم خودمم...موهامو شونه نکردم..لباسم اویزون..ناخونای بلند...ریمل زیر چشمم ریخته...یعنی یه وضعی هاااااا..

وای چقد تایپیدم..برم که چاییم یخ کرد...

جیگملایی که سر میزنید به وبم دوستتون دارم هزارتاااا ..کمه؟؟؟خب بابا دوهزارتا...بوسسسسس



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢ | ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان جون جونی | نظرات ()